﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زيبايي ، عشق ، صداقت</title>
    <description>به یاد روزهای گذشته که هم با هم سر یک سفره می نشستیم</description>
    <link>http://ziba1357.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سعید تهرانی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 30 Sep 2011 15:54:10 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یه سوال</title>
      <description>&lt;div id="text_body_memoirs_2544764"&gt;
&lt;p style="text-align: center; line-height: normal; margin: 5pt 0in;" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'times new roman', serif; font-size: 16pt;" lang="fa" xml:lang="fa" dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;3 نفر با هم میرن ساعت فروشی ، ساعت میخرن 30000 تومن. یعنی نفری 10000 تومن دادن. صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون. شاگرد مغازه از این 5000 تومن 2000تومنشو واسه ی خودش برمیداره&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'times new roman', serif; font-size: 16pt;"&gt; .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; line-height: normal; margin: 5pt 0in; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'times new roman', serif; font-size: 16pt;" dir="ltr"&gt;3000 &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'times new roman', serif; font-size: 16pt;" lang="fa" xml:lang="fa"&gt;تومن دیگرو میده به اون سه نفر. (نفری 1000 تومن). پس با برگشت 1000 تومن نفری، اونها هرکدوم 9000 تومن دادند. حالا سوال اینجاست اگه 9&amp;times;3= 27&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; line-height: normal; margin: 5pt 0in; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'times new roman', serif; font-size: 16pt;" dir="ltr"&gt;2&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'times new roman', serif; font-size: 16pt;" lang="fa" xml:lang="fa"&gt;تومنم که شاگرد مغازه برداشته ، میشه 29 تومن پس اون 1000 تومنه کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; line-height: normal; margin: 5pt 0in; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'times new roman', serif; font-size: 16pt;" lang="fa" xml:lang="fa"&gt;طراح سوال : پروفسور حسابی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=8048943</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-8048943</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 15:54:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان جوانی که به آیت‌الله‌ها فحش داد</title>
      <description>&lt;table class="rowtable trow" onmouseover="c_$('row_13173927838756_toolset').className='rowtable_toolset_active';" onmouseout="c_$('row_13173927838756_toolset').className='rowtable_toolset_unactive';" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0"&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td class="row_text2" style="vertical-align: top; padding-top: 0px;"&gt;
&lt;div id="body_article_2995775" class="row_body"&gt;
&lt;div id="body_article_2995775"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;مراسم روضه خوانی ناصرالدین شاه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اگر روحانی و واعظ بخواهند یک چیزی را انجام بدهد خوب بلد است. قدیم من یادم هست قم هم اینطور بود. لوله&amp;zwnj;کشی نبود. هر یک چند تا محله یک چاه آب بود، آب از درون جوی&amp;zwnj;ها در خانه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رفت. تهران هم همینطور بود. کوچه شترداران کوچه آخری بود آب به آن نمی&amp;zwnj;رسید. یک آب گل و لجن. در کوچه شترداران که آب به آن نمی&amp;zwnj;رسید، یک منبری آنجا بود روز عاشورا می&amp;zwnj;رفت نزد ناصرالدین شاه روضه بخواند. مردم جمع شدند گفتند: تو می&amp;zwnj;روی خانه شاه روضه بخوانی، به شاه بگو: یک چاه آب اینجا بزن. ایشان هم ظهر عاشورا رفت سوره نوح را خواند. نوح به پسرش گفت: ایمان بیاور سوار شوید. کفار غرق خواهند شد. گفت: من غرق نمی&amp;zwnj;شوم آسیا می&amp;zwnj;روم. نوح گفت: آسیا هم زیر آب می&amp;zwnj;رود. گفت: می&amp;zwnj;روم ایران، گفت: ایران هم زیر آب می&amp;zwnj;رود. گفت: تهران می&amp;zwnj;روم. گفت: تهران هم زیر آب می&amp;zwnj;رود، گفت: می&amp;zwnj;روم کوچه شترداران. گفت: اگر کوچه شترداران می&amp;zwnj;روی سؤالی نیست. چون به آنجا هیچوقت آب نمی&amp;zwnj;رسد. (خنده حضار) خلاصه&amp;zwnj; دستور یک چاه آب از ناصرالدین شاه گرفت. حالا غرض من این است که اگر کسی ذوق داشته باشد، می&amp;zwnj;تواند خیلی کار بکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نزد همین آیت الله&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;زمان شاه ما تربت حیدریه رفتیم سخنرانی کنیم، جمعیت انبوهی بود. اتفاقاً آن شب پیرمردهای تربت حیدریه هم آمده بودند پای منبر، چند تا آیت&amp;zwnj;الله داشت، ریش سفید، پیرمرد... یک جوان علاقه&amp;zwnj;مند به ما شد بلند شد نعره کشید و گفت: آقای قرائتی! گفتم: بله. گفت: درود بر تو! این علمای ما آیت&amp;zwnj;الله&amp;zwnj;های ما خوردند و خوابیدند این حرف&amp;zwnj;هایی که تو امشب به ما گفتی، این آیت&amp;zwnj;الله&amp;zwnj;ها نزدند. ای خاک بر سر! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگویم: خفه شو یک جوان احساساتی منفجر می&amp;zwnj;شود. بگویم: درست گفتی. همه علمای شهر خراب شدند. آخوندها وقتی گیر می&amp;zwnj;کنند می&amp;zwnj;گویند: صلوات ختم کنید، در این صلوات فکر می&amp;zwnj;کنند. من آنجا گیر کردم چه کنم. گفتم: اجازه بده تخته را پاک کنم. پشتم را به مردم کردم و به هوای تخته پاک کردن گفتم: خدایا الآن خودت بودی چه می&amp;zwnj;کردی؟ من چه کنم؟ آخر یک کسی مکه آمده بود گرمش شده بود. می&amp;zwnj;گفت: خدایا ما که آمدیم حالا خودت بودی می&amp;zwnj;آمدی؟ حالا ما خدایا چه کنم! این جوان را خودت برسان چه کنم. نمی&amp;zwnj;دانم چه کنم! همینطور که تخته را پاک می&amp;zwnj;کردم یک چیزی را خدا به من کمک کرد. گفتم: و اما تو جوان! مثل تو مثل کسی است که در یک سالن بیاید و بگوید: ای لامپ درود بر تو که به ما نور می&amp;zwnj;دهی. این آهن&amp;zwnj;های درون سقف عمری بالای سر ما هستند هیچ نوری به ما ندادند! آقاجان نور از لامپ است. اما این لامپ بند به همان آهن است. تو از من استفاده کردی اما من نزد همین آیت&amp;zwnj;الله درس خواندم. این آیت&amp;zwnj;الله مثل آهن است. من مثل لامپ هستم. تو زنده&amp;zwnj;باد شیشه می&amp;zwnj;گویی. به آهن&amp;zwnj;ها فحش می&amp;zwnj;دهی؟ بنابراین حرفت درست است. حرف&amp;zwnj;های مرا آیت&amp;zwnj;الله&amp;zwnj;ها نزدند، اما به من بگو: آقای قرائتی این حرف&amp;zwnj;ها را از کجا یاد گرفتی؟ می&amp;zwnj;گویم: نزد همین آیت&amp;zwnj;الله&amp;zwnj;ها درس خواندم. خلاصه جمعش کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دیدار آیت الله بروجردی با شاه سعودی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;یک دختر، حضرت معصومه(س) به جایی می&amp;zwnj;رسد که مرکز علمی جهان می&amp;zwnj;شود. مرکز علمی جهان می&amp;zwnj;شود. این خیلی مهم است. بنابراین می&amp;zwnj;ارزد که اگر کسی زمینی، چیزی دارد، اگر کسی کتابی دارد، خلاصه با این اهل بیت گره بخورید. اینها افطاری&amp;zwnj;شان را &amp;laquo;یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى&amp;rlm; حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یتیماً وَ أَسیراً&amp;raquo; (انسان/8) است. آنچه به اینها رنگ می&amp;zwnj;دهد آن مسأله کرامت است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیت&amp;zwnj;الله العظمی بروجردی قم بود، شاه سعودی خواست دیدنش بیاید اجازه نداد. گفتند: چرا؟ گفت: شاه سعودی می&amp;zwnj;خواهد دیدن من بیاید، زیارت حضرت معصومه را شرک می&amp;zwnj;داند. کسی که دیدن من بیاید، زیارت حضرت معصومه نرود اصلاً پایش را به قم نگذارد. اجازه به شاه سعودی، آقای بروجردی نداد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود هجرت حضرت معصومه این هم با کاروان، این هم به قصد زیارت برادرش امام رضا، هجرت مسأله مهمی است. روایت هم داریم امام رضا جمعی از قمی&amp;zwnj;ها خدمتش آمدند فرمود: &amp;laquo;مَرْحَباً بِکُمْ وَ أَهْلًا فَأَنْتُمْ شِیعَتُنَا حَقّا&amp;raquo; (وسایل&amp;zwnj;الشیعه/ج14/ص569). &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td style="height: 20px;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/231</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=8048823</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-8048823</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 15:26:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>علت صبر خدا بر گناهکاران</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;خود پروردگار فرموده من اجابت مى&amp;rlm;کنم ادعونى استجب لکم &amp;laquo;&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دعا اگر جدى شد و به مصلحت دنیاى آدم یا آخرت انسان باشد قطعاً مستجاب است، خود پیغمبر هم چون شرائط استجابت در ایشان جمع بوده و دعاهایشان هم، استجابتش حتمى بوده ایشان جدى مى&amp;rlm;خواسته، خدا هم جواب داده و عنایت کرده فبما رحمه من الله لنت لهم این اخلاق پروردگار را در زمان خودمان هم ملاحظه مى&amp;rlm;کنید، چه قدر در برابر گناهکاران دنیا بردبارى دارد و به سه علت هم عجله&amp;rlm;اى در عذاب گنهکاران حرفه&amp;rlm;اى ندارد اول اینکه که مهلت مى&amp;rlm;دهد براى توبه کردن که فردا حجت بر او تمام باشد، یک علتش که ممکن است از نسل آنها آدم صالحى به وجود بیاید الان اگر عذاب شوند آن&amp;rlm;ها به وجود نمى&amp;rlm;آیند، باید عذابشان تأخیر بیفتد از باب رحمتش براى این که نطفه&amp;rlm;ى آنها منتقل بشود و آینده به وجود بیاید، چنان که چهل سال یعقوب ناله کرد، خدا ده برادر را به عذاب دچار نکرد چون همه&amp;rlm;ى انبیاء بنى اسرائیل بعداً از نسل او به وجود آمدند، علت سومش هم در قرآن مجید بیان مى&amp;rlm;کند نملى لهم لیزدادوا اثما &amp;laquo;&amp;raquo; حیف است که این&amp;rlm;ها را من با سر کبریت عذاب کنم جنایتشان باید در حدى باشد که بیارزد به جهنم بروند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد اخلاق مى&amp;rlm;فرماید: ولیعفوا و لیصفحوا در سوره&amp;rlm;ى مبارکه&amp;rlm;ى نور آیه بیست و سوم از کسانى که شما را رنجیده کردند، ناراحت کردند، اشتباه در حق شما داشتند، گذشت کنید، من خیلى دنبال کردم ببینیم عمق مسئله&amp;rlm;ى صفح چیست؟ از جمع آرائى که از اهل لغت و مفسرین دیدم، نهایتاً منتهى به این جا شد که این صفح به معناى چشم پوشى کریمانه و بزرگوارانه است که از آثار این چشم پوشى کریمانه این است که تا آدم زنده است بدى بدکار را در حق&amp;rlm;&lt;br /&gt;خودش به رخ او نکشد ولیصفحوا این دو امر مرا اطاعت کنید دنبالش ببینید چقدر زیبا مى&amp;rlm;گوید ألا تحبّون ان یغفر الله لکم &amp;laquo;&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد همه دوست دارند خدا آنها را بیامرزد، مى&amp;rlm;گوید اگر دوست دارید پس ولیعفوا و لیصفحوا ألا تحبّون ان یغفر الله لکم و الله غفور رحیم &amp;laquo;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/230</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=8046516</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-8046516</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 09:31:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت جالب</title>
      <description>&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;که این کار از عهده او بر می آید ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و بالاخره او را یافتند و کار را به او&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سپردند&amp;nbsp; و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سقف رسید&amp;nbsp; سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;از هفت سال&amp;nbsp; دوباره سر و کله سنمار پیدا شد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;او که با پای خود امده بود&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;رفتم ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;آماده افتتاح نمود . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه&amp;nbsp; اجری را&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و گفت این راز را باکسی در میان نگذار&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت...!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/229</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=7910930</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-7910930</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Sep 2011 15:07:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;که این کار از عهده او بر می آید ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و بالاخره او را یافتند و کار را به او&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سپردند&amp;nbsp; و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سقف رسید&amp;nbsp; سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;از هفت سال&amp;nbsp; دوباره سر و کله سنمار پیدا شد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;او که با پای خود امده بود&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;رفتم ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;آماده افتتاح نمود . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه&amp;nbsp; اجری را&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و گفت این راز را باکسی در میان نگذار&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv1063481306MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت...!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;hr /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p class="yiv1063481306yiv1800897768yiv438907648yiv1727433067yiv1004494778yiv1564893664yiv424818026yiv2040889542yiv603745863yiv1601687638yiv390545084MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0in 0in 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: large;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: black; font-size: 18pt;" lang="FA" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;سخن روز :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 14pt;" lang="AR-SA" dir="rtl"&gt;ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده&amp;zwnj;ایم می&amp;zwnj;توانیم هدایت کنیم... &lt;span style="color: #0060bf;"&gt;&lt;strong&gt;اسکات پک&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/228</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=7910897</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-7910897</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Sep 2011 15:01:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت جالب</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #330033;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;انداخت. ولی چیزی نگفت !&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا پدرش به زندان نیفتد.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دیگر غیر ممکن بود.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حیرت کرده است.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;br style="font-weight: bold;" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;img src="http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif" alt="16.gif" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/227</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=7910438</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-7910438</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Sep 2011 13:28:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>على علیه السلام فرمود:</title>
      <description>&lt;p&gt;مردى نزد امیرالمومنین علیه السلام آمده و گفت : از هفتاد فرسنگ دور به اینجا آمده ام تا هفت سوال از شما بپرسم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- چه چیز از آسمان عظیم تر است ؟&lt;br /&gt;2- چه چیز از زمین پهناورتر است ؟&lt;br /&gt;3- چه چیز از کودک یتیم ناتوان تر است ؟&lt;br /&gt;4- چه چیز از آتش داغ تر است ؟&lt;br /&gt;5- چه چیز از زمهریر سردتر است ؟&lt;br /&gt;6- چه چیز از دریا بى نیازتر است ؟&lt;br /&gt;7- چه چیز از سنگ سخت تر است ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;على علیه السلام فرمود: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهمت به ناحق از آسمان عظیم ترست .&lt;br /&gt;حق از زمین وسیع تر است .&lt;br /&gt;سخن چینى شخص نمام از کودک یتیم ضعیف تر است .&lt;br /&gt;آز و طمع از آتش داغ تر است .&lt;br /&gt;حاجت بردن به نزد بخیل از زمهریر سردتر است .&lt;br /&gt;بدن شخص با قناعت از دریا بى نیازتر است .&lt;br /&gt;قلب کافر از سنگ سخت تر است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/226</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=7872655</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-7872655</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Sep 2011 15:15:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان پادشاه جوان و عارف پیر</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img style="width: 300px; border-width: 0px;" src="http://tajerian.ir/Uploads/NewsPics/pic1/0000120136589.jpg" alt="0000120136589.jpg" align="right" hspace="7" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سپری کن."&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سومین عروسک را امتحان نمود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;نشد ! "&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;توجهی نکند و کی ساکت بماند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/225</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=7857590</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-7857590</guid>
      <pubDate>Thu, 01 Sep 2011 04:05:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خداوند گریه کرد</title>
      <description>&lt;p&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;زمانی که بنده اش&lt;br /&gt;آنی که اشرف مخلوقات خواندش و دردانه جهان خلقت شد&lt;br /&gt;اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود بر بنده دیگرش ظلم و عناد کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;لحظه ای که آن چه می پنداشت، شد آنچه که هست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;زمانی که دید این بنده همان بنده ای است که با آهنگ سوراسرافیل خاکش را ساخت&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;اینک بر سر خاک و مال جنگ و خونریزی است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;زمانی که وجود بی ارزش این خاک را با روح خداوندی زنده کرد&lt;br /&gt;اما اکنون همان بنده ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هیچ های زمین فراموش کرده است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود تا در حضورش بنشینیم و درد دل کنیم&lt;br /&gt;و فیض عشق بازی با خدا را ببریم&lt;br /&gt;رفتیم و چه نا سالم سپری کردیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداوند گریه کرد&lt;br /&gt;زمانی که او را به جای اینکه در محیط ببینیم در پول و بانک و مال و ثروت می دیدیم&lt;br /&gt;چرا که در نبود این ها او را صدا می کردیم و&lt;br /&gt;اگر مشکلی از نبود آنها نداشتیم حتی اسمش را به لب نمی آوردیم.&lt;br /&gt;خداوند چه صبری دارد!&lt;br /&gt;اگر روزی از توقعات خود&lt;br /&gt;از ما سئوالی کند،&lt;br /&gt;به راستی ما چه می گوییم ؟&lt;br /&gt;الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدالت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/223</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=7853624</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-7853624</guid>
      <pubDate>Wed, 31 Aug 2011 10:25:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>علل پدید آمدن عاشورا</title>
      <description>&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عاشورا، تقابل اندیشه و کردارناب، با دل هایی که چراگاه بیگانه ها بودند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رسول خدا(ص) فرمود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر دل را نگهبانی می کردید که هر چرنده ای در چراگاه آن وارد نشود، آنچه را من می بینم، شما هم می&amp;zwnj;دیدید و آنچه را می شنوم، شما هم می شنیدید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آنان که گوششان به هر حرفی باز است، بیگانه از وحی خدا و سنت نبوی را به حریم دل آنان راه است و اعتقاد و اطاعتشان به یک ترجمه و یک نظریه، سست می شود و پندار خود را بر وحی خدا می بندند، چراگاه دلشان را به روی هر چرنده&amp;zwnj;ای گشوده&amp;zwnj;اند، و لذا نه چشمشان می&amp;zwnj;بیند و نه گوششان حق را می شنود. دل خوش کنندگان به اصطلاح&amp;zwnj;ها، مگر این حدیث را نشنیدند که ملاک صحت کلام معصوم، قرآن است و اگر به آن عرضه کردند و با آن راست نیامد، لایق کوبیدن به دیواراست؟ تا چه رسد به کلام غیرمعصوم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مگر نشنیدند که مردی سال&amp;zwnj;ها در خانه به روی خود بست، در قرآن فرو رفت، کتابی از تناقض&amp;zwnj;های قرآن آراست و در &amp;zwnj;اندیشه بود که آن را نشر دهد و از این همه یافته&amp;zwnj;های خود، در پوست نمی گنجید. قضا را دیدارش با امام صادق(ع) افتاد و حضرت به او فرمود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;"آیا ممکن است آنچه تو از قرآن فهمیده ای و ضد و نقیضش دانسته ای، آن نباشد که خدای متعال اراده فرموده است؟"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این جمله حضرت، جان او را بیدار کرد؛ دانست که در این سالیان دراز، بر خوشایند نفس و زینت شیطان رفته است. کتابی را که فخر خود می دانست، به آتش بیداری سوزاند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style="font-weight: bold;"&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عاشورا، جلوه تقابل دو تفکر است از دین، تفکری فربه شده از بسط شریعت، و تفکری پایبند به سنت نبوی.یک سوی میدان، تفکری فربه شده و بسط یافته از تسامح و تساهل نسبت به دین را به صف می یابیم. دین در این باور، نه محل بروز و صدور و اجرای احکام الهی است در پهنه جماعت مسلمین، بلکه خلاصه ای است در نماز، روزه، حج و ثواب اخروی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و او را چه سعادت بود که با این جمله بیدار شد، وگرنه چه کسانی که جمله&amp;zwnj;ها هیچ تاثیری در آنان نکرد چون: خوارج، اصحاب جمل، کاخ نشینان شام و غاصبان غدیر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همواره آنان که باب اخلاص را به روی تردیدها، شبهه ها و شریک&amp;zwnj;ها گشوده اند، به نفاق پنهان و آشکار مبتلا گشته&amp;zwnj;اند. آن جا که مرزهای اندیشه مسلمانان در شام به روی رومیان گشوده می شود و سلوک، سیاست و فرهنگ آنان خوشایند نخبگان و خواص حکومت واقع می شود، چه انتظار از پایبندی به اعتقادها و پای فشردن بر سیره رسول خداست؟ آن بزرگ انسان عالم خلق، رسول اکرم(ص)، در میان مردم، چون آنان می زیست. دارالخلافه&amp;zwnj;اش مسجد بود، سلوکش هرگز به امیران و رهبران روزگارش شبیه نبود و تمام پندارها را از رهبری دگرگون ساخته بود، اما امروز در مرزهای گشوده! و رفاقت اعتقادی! و دلهای چراگاه وحوش، این شیوه بسنده نیست. کبکبه ای می خواهد و کاخی، دست به سینه ها و چاکرانی، بیت المال گشوده ای و اختیار بی حساب و کتابی، سیاستش که نیرنگ اساس آن باشد و فرهنگی که فریب، رنگ و لعاب آن، و زیرکی آن چنانی که در معاویه سراغ است، نه در علی(ع)، چرا که علی متعصب است به احکام الله و معاویه آزاد از تقید به آنها، و سیاست اموی را این لازم است، نه آن!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در تمثیل قرآن هست که آن کس که چیزی را تمام دارد، بهتر است یا آن کس که چیزی را شریک دارد؟ پذیرش وحی، اعتقاد به توحید و انجام هر عملی، باید خالص برای خدا باشد. اگر چنین شد، حاصلش رستگاری است والا چه بسیار کسانی که گفتند لااله الاالله و رستگار نشدند. آیا در کلام رسول حق، خدشه ای بود که فرمود قولوا لااله الاالله تفلحوا؟ یا آنان که (اله) را طرد نکردند و(الله) را به کمال برنگرفتند تا به رستگاری دست یابند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;علی(ع) که در میدان نبرد با پهلوان عرب، از سینه خصم برمی خیزد تا خشم فرو نهد و تنها به خاطر رضای حق، جان او را بگیرد، شایسته صفت "موحد" می گردد و برای هدایت مردم برگزیده می شود. او که پیام برائت رسول خدا را برمی گیرد و بی هیچ ملاحظه ای - نه برای مراعات جان و نه خوشایند و بدایند کفار و مشرکین - تنها به انجام تکلیف که قرائت برائت خدا و رسول او از مشرکان است، می اندیشد، صلاحیت می یابد که سکان جامعه مسلمین را در دست گیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینان که امروز در برابرزاده رسول خدا صف آراسته اند، مرزهای دل خود را به روی هر چرنده ای گشوده اند و لذاست که گفتار حق حسین (ع) و یارانش در دل آنان فرو نمی رود و چشمهایشان حسین(ع) را بر دوش پیامبر نمی بیند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینان، بارها اطاعت خدا و رسول او را در پای خوش آمدها و ملاحظه های قومی، منطقه ای و جهانی قربانی کرده&amp;zwnj;اند، که امروز حجت خدا را قربانی امیال خود می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینان، مکرر ملاک ارزیابی حق و باطل را زیر پا نهادند تا امروز ملاکشان فرمان یزید است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینان، قبلا بر منبر رسول خدا پذیرای غاصبان، کج اندیشان و بداندیشان شده&amp;zwnj;اند که امروز یزید را بر آن مسند، امیرالمومنین می دانند و حکمش را حکم خدا!؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اخلاص که رفت، نفاق می آید. پای فشردن بر احکام الهی که رفت، احکام غیرجایگزین می گردد. حاکم عادل و متقی که رفت، فرمانروای ظالم و فاسد بر کار مسلط می شود. مرزها که شکست، دل ها چراگاه هر فکر، ایده و نظر می گردد. و اینها، یکباره و از آسمان نازل نمی شود که با یک لبخند، یک نشست، یک رضایت و یک احسنت شروع می شود و از بیرون و درون، دست بیگانه و نفس به هم می رسد و کار به این جا کشانده می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style="font-weight: bold;"&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اخلاص که رفت، نفاق می آید. پای فشردن بر احکام الهی که رفت، احکام غیرجایگزین می گردد. حاکم عادل و متقی که رفت، فرمانروای ظالم و فاسد بر کار مسلط می شود. مرزها که شکست، دل ها چراگاه هر فکر، ایده و نظر می گردد. و اینها، یکباره و از آسمان نازل نمی شود که با یک لبخند، یک نشست، یک رضایت و یک احسنت شروع می شود و از بیرون و درون دست بیگانه و نفس به هم می رسد و کار به این جا کشانده می شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چرا حسین(ع) هدف قیام خود را، احیای سنت جدش، پیامبراکرم معرفی کرد؟ سنت پیامبر، دستخوش چه بدعتها، مرزشکنی&amp;zwnj;ها و اندیشه&amp;zwnj;های ناصوابی قرار گرفته بود که حسین(ع) جان خود و یاران و اسارت خاندانش را برای اصلاح آن به میدان آورد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کربلا، میدان مقابله این دو گروه است، گروهی که سنگر اندیشه وعمل خود را به روی بیگانه گشوده است و میزان را تنها عقل خود قرار داده اند. عقلی که با اطاعت ناب خدا و رسول پیراسته نگردیده و آلوده انحراف و طغیان گشته است. با گروهی که اندیشه و عمل خود را در زلال کوثر ولایت از هر بیگانه ای پاس داشته و سنگربان بیداری چون حسین(ع) را میزان صحت و سقم اندیشه و عمل خود قرار داده اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اخلاصی که در سعادت و کمال انسان، آن قدر حائز اهمیت است و بدون آن، اعمال انسانی، هبا منثوراست، و چون گردی، با کوچکترین رویکرد دنیا پراکنده می شود، آن چنان که اثری از آن نماند، اوج جلوه نقش خود را در کربلا به میدان آورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اندیشه&amp;zwnj;ها و باورهای پاک، خالص و ناب که در جهاد مستمر با نفس، از آلودگی&amp;zwnj;ها صیانت شده بود، در صف حسین(ع) به استقبال شهادت ایستادند و همایش ابدی، برای بیداری انسانها آفریدند، که تا دنیا باقی است، آن که رنگ خدایی دارد و مهر اخلاص بر کردار و اندیشه اش خورده است، در این صف در مقابل ناکسان و دین به دنیا باختگان بایستد و آن که رنگ غیرخدایی دارد، چه رنگ غربی و چه رنگ شرقی، یعنی رنگ غیر ولایت به خود گرفته باشد، در صف دنیا طلبان در مصاف با حسینیان زمان قرارگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حسین(ع) با یاران نابش در میدان کربلا ایستاد تا دل&amp;zwnj;های گشوده به روی هر چرنده ای را رسوای تاریخ کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ایستاد تا آنان که بر خوشآمد غیر خدا دل خوش کرده&amp;zwnj;اند، به سراب پندارشان، حسرتی جگرسوز و به کردار زشتشان، پایانی دردناک رقم زنند. ایستاد تا مرزهای عقیده وعمل، تا پایان دنیا با رنگ خون، معین و مشخص باشد. مرزها مقدسند و دل&amp;zwnj;ها حریم کبریا، و نامحرمان متجاوز به مرزها و حریمها را چه عاقبت، جز ننگ و شکست و این درس عاشوراست که :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;تقابل دو تفکر در عاشورا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عاشورا، جلوه تقابل دو تفکر است از دین، تفکری فربه شده از بسط شریعت، و تفکری پایبند به سنت نبوی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک سوی میدان، تفکری فربه شده و بسط یافته از تسامح و تساهل نسبت به دین را به صف می یابیم. دین در این باور، نه محل بروز و صدور و اجرای احکام الهی است در پهنه جماعت مسلمین، بلکه خلاصه ای است در نماز، روزه، حج و ثواب اخروی. آن جا که "شریح قاضی" عالم مدعی، به فتوای قتل حسین بن علی(ع) می&amp;zwnj;نشیند یا "ابوموسی اشعری" در مقام حکمیت، به عزل علی(ع) لب می گشاید، چه فربهی در معرفت دینی آنان حاصل شده است؟ اگر اقتضای زمان و عقل معیشت دنیا، معرفت دینی را فربه می سازد، این نتیجه آن فربهی است و نتیجه با مقدمه کاملا همخوان است. جایی که "ابوسفیان" و امویانی چون "مروان" و "ولید"، آن تبعیدیان مادام العمر توسط رسول خدا، در صف شریعت خواهان و حاکمان دینی ظاهرمی شوند و حکم در دست می گیرند و اجتهاد می&amp;zwnj;کنند، چه بسطی در شریعت صورت گرفته است؟ اجتهاد اموی در برابر نص نبوی وعلوی، نه آن بسطی که میوه اش این است؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;رسول خدا(ص) فرمود:اگر دل را نگهبانی می کردید که هر چرنده ای در چراگاه آن وارد نشود، آنچه را من می بینم، شما هم می&amp;zwnj;دیدید و آنچه را می شنوم، شما هم می شنیدید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مجلسی که در آن خلیفه، جانشین رسول الله!! دست به قدح شراب می برد و خنیاگران می نوازند و رقاصان به رقص، آن هم در دارالخلافه، چه تسامح و تساهلی در احکام دین و سنت نبوی صورت گرفته است که توجیه و گذشتن از کنار هتک حرمات الله، عین دیانت و دین مداری تلقی می گردد؟ مگر دربار شام، خالی از صحابی و مومنان به دین بود؟ نه، بلکه آنان در جریان تفکر تغذیه شده از آزادشدگان رسول خدا و جذب شده به اسلام توسط غنایم مسلمین، به باوری از دین رسیده&amp;zwnj;اند که چنین محرماتی را عین اقتضای زمان و عقل معاش و تدبیر امت می&amp;zwnj;دانند! اگر در کاخ معاویه و یزید، مشاوران غیرمسلمان، تدبیر سیاست و حکومت به امیرمومنان!! می&amp;zwnj;آموزند، چه تسامح و بردباری مذهبی صورت گرفته که مرزها چنین مخدوش شده اند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مدارای در دین، به هر مفهومی باشد، اگر منتهی به زیر پا گذاشتن یک حکم از احکام الهی شود، مخدوش است و القای ستمگرانی است که حقانیت دین را دشمن دارند و طالب برچیده شدن قدم به قدم دین از صحنه اجتماعند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر امام یا فقیهی عادل و با تقوا، در جهت مصلحت مسلمین، چند صباحی حکمی را تعطیل نماید، نه از باب مدارا و تسامح است، که برای حفظ قدرت اسلام و تقویت مسلمین می باشد."تقیه" در این دیدگاه، سلاح است نه تسلیم، خود یک حکم الهی است نه نفاق، و یک تدبیرعقلانی و شرعی است، نه یک ضعف. علی(ع)، اگر پس از انحراف ولایت در"سقیفه"، شمشیر در نیام می کند، کسی او را به جبن و ترس و نفاق متهم نمی نماید، بلکه او را می ستاید که برای وحدت امت اسلام و تقویت آن، نفس خود را در رضایت الهی محبوس می نماید تا چراغ هدایت حق برافروخته بماند. اما مدارا و تدبیری که از اسلاف یزید و خود او دیده می شود، هتک حریم احکام الله است و شکستن مصلحت و قوام و دوام مسلمین. مگر کسی می تواند تدبیر امت اسلام و حفظ قوت وعزت آن را بنماید، اما خود از اسلام وعزتش بی بهره و کم نصیب باشد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آن جا که علی در صفین، حاضر نشد لشکریان معاویه را به محاصره اقتصادی کشد و شریعه آب را به روی آنان ببندد، ولی معاویه چنین کرد، تفاوت تدبیر روشن گشته بود. علی(ع) بر احکام خدا پای می فشارد، و برای رسیدن به دنیای آباد، بر سر دین خدا معامله نمی کند و متعصبانه بر باور دینی پای می فشارد، ولی معاویه همه چیز را مباح می داند و فرق این دو درهمین معناست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;وقتی&amp;zwnj; از علی(ع) خواستند تا چند صباحی معاویه را بر استانداری شام به رسمیت بشناسد، چیزی به (طلحه) و (زبیر) بدهد و آنان را راضی روانه بصره کند تا قدرتش استوار گردد و بعد آنچه خواهد، انجام دهد، این&amp;zwnj; پیشنهاد، جز مدارا، تسامح و تساهل با اهل باطل و زیاده طلبان بود؟ چرا علی(ع) زیر بار نصیحت یاران غافل خود نرفت؟ مدارا در این جا، شکستن اسلام است. شکستنی که جبران آن ممکن نیست. اگر به دست ولی امر مسلمین، چنین&amp;zwnj; شکافی در اسلام پدید آید، چه دستی توان پر کردن آن را خواهد داشت؟علی(ع) چه باک دارد از این که او را مدبر بخوانند یا نخوانند؟ چه بیم دارد از این که شکست بخورد یا پیروز شود؟ مدحش کنند یا مذمتش نمایند؟ پیروی&amp;zwnj;اش کنند یا مقابلش بایستند؟ او برای این چیزها زمام حکومت مسلمین را به دست نگرفته است که امروز دغدغه از دست دادن آن را با تدبیرها و تسامح های این چنینی جبران کند. او برای خدا به میدان هدایت امت آمده است و ذره&amp;zwnj;ای کردار و گفتار خلاف هدایت از او صادر نخواهد شد. او به رضایت حق نظر دارد و اطاعت او را آویزه گوش خود کرده است، نه دشمنان خدا را، پس نه چیزی می گوید و نه کاری می&amp;zwnj;کند که دشمنان خشنود شوند. امروز هم حسین(ع) و یزید ادامه همان پیکار علی(ع) و معاویه هستند. یکی در اندیشه رضای حق و اطاعت از او که پایبندی بر شریعت است و جریان آن به مصلحت، عزت و کرامت مسلمین؛ و دیگری در فکرخوش آمد سلیقه ها و اندیشه های مختلف که در اثر بردباری، تسامح و تساهل، گردهم آمده، دربار شام را مرکز خود ساخته&amp;zwnj;اند و دغدغه عیش و نوش فراهم شده از این فربهی معرفت دینی، دین ابوسفیانی، آنان را وادار به هر کاری می کند. عدم پایبندی یزید و مشاوران و نزدیکان او به دین و احکام خدایی، معرفتشان را برای سنخیت با جهنم فربه می&amp;zwnj;ساخت، آن چنان که شکمشان با بلعیدن بیت المال مسلمین فربه می شد و رنگ رخسارشان، سرخی آتش به خود می گرفت و در آن سوی میدان، تفکر علوی، پیرو قرآن و سنت نبوی، در اندیشه جریان احکام الله در جامعه، خوش به رضایت خدای تبارک و تعالی، پشت به رضایت دنیاداران و افسارگسیختگان وادی تطمیع و ارعاب، نه در قبض (تحجر و گوشه نشینی)، تا در گوشه عزلت، چون برخی نامداران زمانه، از رویارویی تمام کفار با تمامی اسلام چشم بپوشند و به ذکر بی فکر بپردازند و از پاسخگویی به نیازهای زمانه باز مانند، و نه در بسط (تسامح و تساهل نسبت به حدود الهی) که یزید را در مسند امیرالمومنین پذیرا گردند و دست در دست کفر اموی بگذارند و زر و قدح آنان را به رضوان الهی ترجیح دهند. اینان بر سر احکام خدا، غیرتمندانه ایستاده&amp;zwnj;اند و بر سر آن حاضر به بردباری و معامله نیستند، اگر چه جان، سودای این ایستادگی شود و زنان و فرزندانشان به اسارت دینداران فربه شده درآیند. تفکر آنان از دین، در ولایت جهت یافته است و زنگار جاهلیت اموی و تبلیغات گسترده آنان، در دل آکنده از محبت آنان به اهل&amp;zwnj;بیت(ع) بی تاثیراست. آنان اسب سرکش نفس و سوسوی علم وعقل را در دست&amp;zwnj;های با کفایت ولایت، در میدان ظلمات کفر و ضلالت جهل، به مرکبی رام و چراغی فروزان بدل کرده&amp;zwnj;اند. آن چنان که برای همیشه، کشتی نجات، چراغ هدایت خلایق گشته&amp;zwnj;اند و راه خدا را برای همیشه بر دزدان معرفت دینی بسته و بر تشنگان هدایت ولایی، باز و هموار باقی گذاشته اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ziba1357.persianblog.ir/post/222</link>
      <author>سعید تهرانی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=84470&amp;postID=7700708</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84470.post-7700708</guid>
      <pubDate>Tue, 23 Aug 2011 03:56:36 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
