زيبايي ، عشق ، صداقت

به یاد روزهای گذشته که هم با هم سر یک سفره می نشستیم

 
 
نویسنده : سعید تهرانی - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩
 

19 تیر 87 - 03:08 نیمه شب آواره و بی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای اغاز کردیم در خیال ، دل به یاد آورد ایام وصال ........ از جدایی یک دوسالی می گذشت ، یک دوسال از عمر رفت و برنگشت. دل به یاد آورد اول بار را، خاطرات اولین دیدار را، آن نظر بازی و آن اسرار را ، آن دو چشم مست آهو وار را هم چو رازی مبهم وسر بسته بود ، چو ن من از تکرار او هم خسته بود . آمد و هم آشیان شد با من او ، هم نشین وهم زبان شد با من او . خسته جان بودم که جان شد با من او ، ناتوان بود و توان شد با من او. دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی ............ وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر. مست او بودم ز دنیا بی خبر ، دم به دم این عشق می شد بیشتر. آمد و در خلوتم دمساز شد. گفتگوها بین ما آغاز شد. گفتمش : در عشق پابرجاست دل ،گر گشایی چشم دل ، زیباست دل . گر تو زورق بان شوی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل گفت: در عشقت وفادارم بدان ،من تو را بس دوست می دارم بدان . شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غمهای من ، با تو زیبا می شود فردای من. گفتمش : عشقت به دل افزون شده ، دل ز جادوی غمت افسون شده. جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیبایت مجنون شده. بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش .... طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود...... بحر کس جز او در این دل جا نبود ، دیده جز بر روی او بینا نبود . همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود .خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود. روزگار اما وفا با ما نداشت. طاقت خوشبختی ما را نداشت. پیش پای عشق ما سنگی گذاشت. بی گمان از مرگ ما پروا نداشت. آخر این قصه هجران بود وبس ......، حسرت و رنج فراوان بود وبس ...... یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود . بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود. با من دیوانه پیمان ساده بست ......... ساده هم آن عهد وپیمان را شکست..... بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست...... آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلدار دیگر عهد بست. با که گویم آنکه هم خون من است ، خصم جان و تشنه خون من است ... بخت بد بین وصل او قسمت نشد . این گدا مشمول این رحمت نشد . آن طلا حاصل به این قیمت نشد. عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست . با چنین تقدیر بد تدبیر نیست.......... از غمش با دود و دم همدم شدم . باده نوش غصه او من شدم ........... مست ومخمور وخراب از غم شدم . ذره ذره آب گشتم کم شدم ......... آخر آتش زد دل دیوانه را ،سوخت بی پروا پر پروانه را .......... عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر ....... خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر .... آخر این یکبار از من بشنو پند ، بر من وبر روزگارم دل مبند ........ عاشقی را دیر فهمیدی چه سود .عشق دیرین گسسته تار وپود ............ ... گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود


 
 
 
نویسنده : سعید تهرانی - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩
 
دوستی
16 آذر 86 - 18:04


 

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مایکل بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: ”کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!“
من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ” این بچه ها یه مشت آشغالن!“
او به من نگاهی کرد و گفت: ” هی ، متشکرم!“ و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مایکل را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مایکل را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!“ مایکل خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و مایکل بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مایکل تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مایکل کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من مایکل را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ” هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!“
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ” مرسی“.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ” فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.“
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد.او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مایکل نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
1)این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
2)یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است.
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.
” دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.“
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است...
 

 
 
 
نویسنده : سعید تهرانی - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
 

الا،ای رهگذر! منگر! چنین بیگانه بر گورم!
چه می خواهی؟چه می جوئی،در این کاشانه ی عورم؟
چسان گویم؟چسان گریم؟حد یث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن،
نمیدانی!چه میدانی، که آخر چیست منظورم؟
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم!
کجا می خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم!0
چه شبها تا سحر عریان،بسوز فقر لرزیدم!
چه ساعتها که سر گردان،بساز مرگ رقصیدم!
از این دوران آفت زا،چه آفتها که من دیدم!
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم0
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت، زمین فقر بوسیدم0
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه میپرسی که چون مردم؟چسان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم؟!
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ،آبم کردو خاک مرد ه ها،نانم!
همان دهری که با پستی بسندان کوفت دندانم!
بجرم اینکه انسان بودم و می گفتم :انسانم!
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم ببد مستی
وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد،افسانه شد،روزم بصد پستی
کنون 00ای رهگذر!در قلب این سرمای سر گردان
بجای گریه :بر قبرم،بکش با خون دل دستی:
که تنها قسمتش زنجیر بود ،از عالم هستی!
********
نه غمخواری،نه دلداری،نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا،
پرو پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
بشبهای سکوت کاروان تیره بختیها00
سرا پا نغمه عصیان ،جرس بودم در این دنیا
بفرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آ زادی!00

*************************************

کجای این جنگل شب000 پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم000پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی000من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو 000سر شارم از هوای تو
لبریزم از عشق تو و سر شارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم000نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز000 پنهون کنم هق هقمو
گریه نمی کنم نرو00000000000
آه نمی کشم بشین00000000000
حرف نمی زنم بمون0000000000
بغض نمی کنم ببین00000000000
سفر نکن خورشید کم0000 ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه0000راهی این سفر نشو
نذار که عشق منو تو0000اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از0000رفتن تو سر برسه
گریه نمی کنم نرو
آه نمی کشم بشین
حرف نمی زنم بمون
بغض نمی کنم ببین
نوازشم کن و ببین000عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز0000 غنچه میدن ترانه ها
اگر چه من به چشم تو000 کمم ، قدیمی ام ،گمم
آتشفشان عشقمو000 دریای پر تلاطمم
گریه نمی کنم نرو
آه نمی کشم بشین
حرف نمی زنم بمونعلامت سوأل

******************************************

یه پنجره با یه قفس...یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو...یه خاطره است همین و بس0
تو این مثلث غریب...ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم...از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه...خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ...صدا تو از یاد ببرم
بذار که کوله بارمو...رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم...فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام...شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس...منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم...از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده...با یه علامت سوأل
بذار که کوله بارمو...رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم...فرصت موندن ندارم

**********************************

تو کی هستی تو چی هستی که من اینجور از تو سبزم
پیش دنیا دنیا خوبیت حتی به مفت نمی ارزم
تو کی هستی که نگاهت شعله می اندازه به جونم
با خیالت گر می گیره **** بند بند استخونم
قصد و غرض هوا نیست،قصه ادعا نیست
نقل یک اعتقاده،عشقه،یک جور ادا نیست
حکم نگاه تازه است،رمزی که رمز شب بود
فهم یک عشق بی مرز،نهایت طلب بود
تو رسم مکتب دل،رهایی شرط عشقه
مشکی فقط یه رمزه،یه رنگیش رنگه عشقه
بعضی میگن که حرفه،بعضی میگن که وهمه
اونی که مبتلا نیست نمی تونه بفهمه0..

****************************************


اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبها ستاههارو میشمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم
منو ببخش اگه شبها فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش اگه تورو میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو فرشته ایی و من خیلی باشم یه ادمم
منو ببخش اگه فقط میخوام بشی ماله خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

*************************************
طبال!بزن،بزن که نابود شدم
بر«تار» غروب زندگی« پود» شدم
عمرم همه رفت خفته در کوره ی مرگ
آتش زده استخوان بی دود شدم