3 نفر با هم میرن ساعت فروشی ، ساعت میخرن 30000 تومن. یعنی نفری 10000 تومن دادن. صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون. شاگرد مغازه از این 5000 تومن 2000تومنشو واسه ی خودش برمیداره .
3000 تومن دیگرو میده به اون سه نفر. (نفری 1000 تومن). پس با برگشت 1000 تومن نفری، اونها هرکدوم 9000 تومن دادند. حالا سوال اینجاست اگه 9×3= 27
2تومنم که شاگرد مغازه برداشته ، میشه 29 تومن پس اون 1000 تومنه کجاست؟
طراح سوال : پروفسور حسابی
|
مراسم روضه خوانی ناصرالدین شاه
اگر روحانی و واعظ بخواهند یک چیزی را انجام بدهد خوب بلد است. قدیم من یادم هست قم هم اینطور بود. لولهکشی نبود. هر یک چند تا محله یک چاه آب بود، آب از درون جویها در خانهها میرفت. تهران هم همینطور بود. کوچه شترداران کوچه آخری بود آب به آن نمیرسید. یک آب گل و لجن. در کوچه شترداران که آب به آن نمیرسید، یک منبری آنجا بود روز عاشورا میرفت نزد ناصرالدین شاه روضه بخواند. مردم جمع شدند گفتند: تو میروی خانه شاه روضه بخوانی، به شاه بگو: یک چاه آب اینجا بزن. ایشان هم ظهر عاشورا رفت سوره نوح را خواند. نوح به پسرش گفت: ایمان بیاور سوار شوید. کفار غرق خواهند شد. گفت: من غرق نمیشوم آسیا میروم. نوح گفت: آسیا هم زیر آب میرود. گفت: میروم ایران، گفت: ایران هم زیر آب میرود. گفت: تهران میروم. گفت: تهران هم زیر آب میرود، گفت: میروم کوچه شترداران. گفت: اگر کوچه شترداران میروی سؤالی نیست. چون به آنجا هیچوقت آب نمیرسد. (خنده حضار) خلاصه دستور یک چاه آب از ناصرالدین شاه گرفت. حالا غرض من این است که اگر کسی ذوق داشته باشد، میتواند خیلی کار بکند. نزد همین آیت اللهها زمان شاه ما تربت حیدریه رفتیم سخنرانی کنیم، جمعیت انبوهی بود. اتفاقاً آن شب پیرمردهای تربت حیدریه هم آمده بودند پای منبر، چند تا آیتالله داشت، ریش سفید، پیرمرد... یک جوان علاقهمند به ما شد بلند شد نعره کشید و گفت: آقای قرائتی! گفتم: بله. گفت: درود بر تو! این علمای ما آیتاللههای ما خوردند و خوابیدند این حرفهایی که تو امشب به ما گفتی، این آیتاللهها نزدند. ای خاک بر سر! بگویم: خفه شو یک جوان احساساتی منفجر میشود. بگویم: درست گفتی. همه علمای شهر خراب شدند. آخوندها وقتی گیر میکنند میگویند: صلوات ختم کنید، در این صلوات فکر میکنند. من آنجا گیر کردم چه کنم. گفتم: اجازه بده تخته را پاک کنم. پشتم را به مردم کردم و به هوای تخته پاک کردن گفتم: خدایا الآن خودت بودی چه میکردی؟ من چه کنم؟ آخر یک کسی مکه آمده بود گرمش شده بود. میگفت: خدایا ما که آمدیم حالا خودت بودی میآمدی؟ حالا ما خدایا چه کنم! این جوان را خودت برسان چه کنم. نمیدانم چه کنم! همینطور که تخته را پاک میکردم یک چیزی را خدا به من کمک کرد. گفتم: و اما تو جوان! مثل تو مثل کسی است که در یک سالن بیاید و بگوید: ای لامپ درود بر تو که به ما نور میدهی. این آهنهای درون سقف عمری بالای سر ما هستند هیچ نوری به ما ندادند! آقاجان نور از لامپ است. اما این لامپ بند به همان آهن است. تو از من استفاده کردی اما من نزد همین آیتالله درس خواندم. این آیتالله مثل آهن است. من مثل لامپ هستم. تو زندهباد شیشه میگویی. به آهنها فحش میدهی؟ بنابراین حرفت درست است. حرفهای مرا آیتاللهها نزدند، اما به من بگو: آقای قرائتی این حرفها را از کجا یاد گرفتی؟ میگویم: نزد همین آیتاللهها درس خواندم. خلاصه جمعش کردم. دیدار آیت الله بروجردی با شاه سعودی یک دختر، حضرت معصومه(س) به جایی میرسد که مرکز علمی جهان میشود. مرکز علمی جهان میشود. این خیلی مهم است. بنابراین میارزد که اگر کسی زمینی، چیزی دارد، اگر کسی کتابی دارد، خلاصه با این اهل بیت گره بخورید. اینها افطاریشان را «یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یتیماً وَ أَسیراً» (انسان/8) است. آنچه به اینها رنگ میدهد آن مسأله کرامت است. آیتالله العظمی بروجردی قم بود، شاه سعودی خواست دیدنش بیاید اجازه نداد. گفتند: چرا؟ گفت: شاه سعودی میخواهد دیدن من بیاید، زیارت حضرت معصومه را شرک میداند. کسی که دیدن من بیاید، زیارت حضرت معصومه نرود اصلاً پایش را به قم نگذارد. اجازه به شاه سعودی، آقای بروجردی نداد. خود هجرت حضرت معصومه این هم با کاروان، این هم به قصد زیارت برادرش امام رضا، هجرت مسأله مهمی است. روایت هم داریم امام رضا جمعی از قمیها خدمتش آمدند فرمود: «مَرْحَباً بِکُمْ وَ أَهْلًا فَأَنْتُمْ شِیعَتُنَا حَقّا» (وسایلالشیعه/ج14/ص569). |
خود پروردگار فرموده من اجابت مىکنم ادعونى استجب لکم «»
دعا اگر جدى شد و به مصلحت دنیاى آدم یا آخرت انسان باشد قطعاً مستجاب است، خود پیغمبر هم چون شرائط استجابت در ایشان جمع بوده و دعاهایشان هم، استجابتش حتمى بوده ایشان جدى مىخواسته، خدا هم جواب داده و عنایت کرده فبما رحمه من الله لنت لهم این اخلاق پروردگار را در زمان خودمان هم ملاحظه مىکنید، چه قدر در برابر گناهکاران دنیا بردبارى دارد و به سه علت هم عجلهاى در عذاب گنهکاران حرفهاى ندارد اول اینکه که مهلت مىدهد براى توبه کردن که فردا حجت بر او تمام باشد، یک علتش که ممکن است از نسل آنها آدم صالحى به وجود بیاید الان اگر عذاب شوند آنها به وجود نمىآیند، باید عذابشان تأخیر بیفتد از باب رحمتش براى این که نطفهى آنها منتقل بشود و آینده به وجود بیاید، چنان که چهل سال یعقوب ناله کرد، خدا ده برادر را به عذاب دچار نکرد چون همهى انبیاء بنى اسرائیل بعداً از نسل او به وجود آمدند، علت سومش هم در قرآن مجید بیان مىکند نملى لهم لیزدادوا اثما «» حیف است که اینها را من با سر کبریت عذاب کنم جنایتشان باید در حدى باشد که بیارزد به جهنم بروند.
در مورد اخلاق مىفرماید: ولیعفوا و لیصفحوا در سورهى مبارکهى نور آیه بیست و سوم از کسانى که شما را رنجیده کردند، ناراحت کردند، اشتباه در حق شما داشتند، گذشت کنید، من خیلى دنبال کردم ببینیم عمق مسئلهى صفح چیست؟ از جمع آرائى که از اهل لغت و مفسرین دیدم، نهایتاً منتهى به این جا شد که این صفح به معناى چشم پوشى کریمانه و بزرگوارانه است که از آثار این چشم پوشى کریمانه این است که تا آدم زنده است بدى بدکار را در حق
خودش به رخ او نکشد ولیصفحوا این دو امر مرا اطاعت کنید دنبالش ببینید چقدر زیبا مىگوید ألا تحبّون ان یغفر الله لکم «»
دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد همه دوست دارند خدا آنها را بیامرزد، مىگوید اگر دوست دارید پس ولیعفوا و لیصفحوا ألا تحبّون ان یغفر الله لکم و الله غفور رحیم «
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالاراصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دستدادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت ودست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود داردکه این کار از عهده او بر می آید ...
و بالاخره او را یافتند و کار را به اوسپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالابرد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیرسقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند...
مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگینو ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پساز هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .
او که با پای خود امده بوددست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او رابه قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنندو توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستوناین بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند واگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمینبعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد...
پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشستخود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیشنیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل برناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ میرفتم ...
پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را باپاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام وآماده افتتاح نمود .
مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد وشخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند وسنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروهاوطبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را بهپادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفیبرد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه اجری رانشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا ازجای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد واین کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتواننداین قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتیسنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ دادو گفت این راز را باکسی در میان نگذار...
تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار رابدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشمتماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!
سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاهنگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!
و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسیراز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت...!
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالاراصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دستدادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت ودست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود داردکه این کار از عهده او بر می آید ...
و بالاخره او را یافتند و کار را به اوسپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالابرد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیرسقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند...
مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگینو ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پساز هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .
او که با پای خود امده بوددست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او رابه قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنندو توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستوناین بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند واگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمینبعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد...
پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشستخود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیشنیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل برناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ میرفتم ...
پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را باپاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام وآماده افتتاح نمود .
مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد وشخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند وسنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروهاوطبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را بهپادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفیبرد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه اجری رانشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا ازجای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد واین کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتواننداین قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتیسنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ دادو گفت این راز را باکسی در میان نگذار...
تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار رابدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشمتماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!
سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاهنگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!
و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسیراز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت...!
سخن روز : ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم... اسکات پک
نظرات ()